مداد نارنجی

پرواز...

 

 خوش به حال گنجشک ها ... با جهانی از آزادی و پرواز روبه رویشان ...اصلا گنجشک بودن چه مزه ای ست ؟ من فکر می کنم چیزی شبیه آن بعد از ظهر ابری ست که در آن جاده خاکی و خوشبخت می دویدم و به گمانم تو زیادی دوستم داشتی ...

این روزها دلم می خواهد دوباره گنجشک شوم و ناغافل روی شانه های تو بنشینم ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()

زمزمه های یک ذهن آشفته

 

خسته شدم دیگه ! از فکر کردن به بقیه خسته شدم . این همه فکر منفی که هیچ ربطی به زندگی من نداره  تو سر من چیکار می کنه ؟ چرا نمی تونم مثل بقیه باشم ؟ چرا مشکلات اونا خوره روح من شده ؟ کاش یه برفی تو سر من بباره  یخ بزنه سرم که داغه مشکلات دیگرانه . دیگرانی که پاره تنم منند . مگه میشه به اونا فکر نکنم ؟ پس چرا اونا به من فکر نمی کنند ؟؟؟

پس کی نوبت زندگی خودم می رسه ؟ کی به خودم فکر کنم ؟ دی ماهه و فصل امتحاناته . این نیمکت های مدرسه که پر و خالی میشه ته دل منم خالی میشه . امروز پشت یکی از اونها نشستم و14 ساله شدم . چقدر بزرگ شدم و بزرگ تر از خودم مشکلات و دغدغه هام .  یاد روزهای قشنگ دیماه اون سالها به خیر! دی ماه همیشه برفی شهرم . از دانشگاه می اومدم ، بوی چایی که مادرم سر ساعت دم کرده بود  مستم می کرد و بعدش می خزیدم زیر پتو بغل بخاری و صدای فریدون فروغی و " خواهم تو شوی محبوب دلم .... "  وباز صدای گرمی که سر ساعت می گفت زهرا ناهار حاضره . چقد سبک بودم و نمی دونستم .

این روزها خسته ام . خیلی خسته ام . میخوام به بقیه فکر نکنم مگه میشه ؟ امروز که رفتم مهد ، مهدیارو بیارم مربی ش میگه پسرت فوق العاده باهوشه قدرشو بدون ! معلم زبانش خودش رو به من می رسونه و تکرار می کنه پسرت تو کلاس از همه بهتره و استعدادش تو یادگیری زبان فوق العاده است .شما بهش آموزش می دی ؟ لال میشم و سر تکون می دم .بی جهت لبخند می زنم ونگاهم به صورت پسرکم که تو کلاه قرمزش قاب گرفته شده مات میشه و با اشکی که تو چشمم خشک میشه از در مهد میام بیرون . خیلی وقته بهت فکر نکردم پسرم خیلی وقته نه به تو نه به خودم و نه به پدرت فکر نکردم ...هرچند تمام روز با منی و با همیم ...

کاش این روزها بگذره . .. بگذره به قیمت سالهای جوانی من ... و من چشم باز کنم و ببینم تو باردار شدی ومن راحت شدم ... تو ازدواج کردی و من راحت شدم ... تو با کسی که دوستش داشتی و ترکت کرد کناراومدی و من راحت شدم  .... تو مشکلت با شوهراحمقت حل شده و خوشبختی و من راحت شدم  ....تو جواب آزمایشت کاملا بر وفق مرادته و من یه نفس راحت بکشم ... آره یه نفس راحت بکشم ... کاش اون روز بیاد و من برای خودم زندگی کنم . فقط برای خودم ...

چقدردوستتون دارم و تنها مشکل من همینه ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()

فرزند دوم آری یا نه ؟؟؟

 

نمی دانم این موضوع چقدر ذهن شما را تاکنون به خود مشغول کرده است ولی این روزهای من سرشار از تردید همیشگی داشتن یا نداشتن فرزند دوم است . اول اینکه از لحاظ توانایی جسمی و روحی ، آمادگی لازم را برای داشتن فرزندی دیگر دارم یا ندارم ؟ از لحاظ مالی می توانم بدون اینکه به آینده فرزند اولم لطمه ای وارد شود دومین مهمان آسمانی را به خانه خود دعوت کنم ؟ آیا شرایط سخت کاری من و دوربودن محل کارم (شهرستانهای استان تهران ) به من این اجازه را می دهد که یک کودک شش ساله و یک کودک یک ساله را به موقع به مدرسه و مهد ببرم و به موقع به خانه برگردانم ؟ اصلا لازم است بچه دومی در کار باشد ؟ اگر فرزند دومم نیز همانند مهدیار کودکی سختی داشت چه کنم ؟ از اینها گذشته با شرایط اقتصادی و اجتماعی که کشور ما این روزها دست به گریبان است آیا وارد کردن یک موجود بی گناه به دنیایی از مشکلات اجتماعی منصفانه است ؟ اگر یک روز پشیمان شدم چه ؟ اگر روزی مهدیار و همسرم تمام این دغدغه های مرا به پای خودخواهی من گذاشتند چه ؟ اگر مهدیارمثل این روزها احساس تنهایی کرد چه ؟ اگر تک فرزند بودن باری عاطفی به روی دوش فرزندم گذاشت چه ؟ اگر پای بند من و پدرش شد چه ؟ و هزاران چرا و اما و اگر دیگر !

دلیل این که این روزها زیاد به این مساله فکر می کنم به خاطر فاصله سنی بچه ها و همچنین سن و سال خودم است . به خاطر شرایط کاری ام که مثلا اگر مهر دنیا بیاید یک سال می توانم کنارش باشم و نیازی نیست به مهد برود .

دلم نمی خواهد این دغدغه را سالها با خود همراه داشته باشم . گاهی فکر کردن به بعضی مسائل از انجام آن سخت تر است . کاش این روزها به نتیجه برسم . کاش تصمیمی نگیرم که درآینده پشیمان شوم . حتما وقتی دغدغه های مرا خواندید با خودتان گفتید چقدر شجاع !!! در فضای مجازی و در بین دوستانی که فرزند اولشان هم سن پسر من است من اولین مادری هستم که به فرزند دوم فکر می کنم آن هم با دنیایی از مشکلات ! این روزها به مادرانی که دارای دو فرزند هستند به چشم قهرمان نگاه می کنم بی اغراق !!!

پی نوشت : نظرات این پست ظاهرا غیرفعال شده . دقیقا پستی که دلم یک دنیا نظر میخواست . متاسفانه نتوانستم این مشکل را برطرف کنم . ولی این مشکل ظاهری ست و بخش نظرات باز است .

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()

شب یلدا ...

 

 یلدا شبی ست

که من

بی تو سر کنم

چه غریبانه شبی

 کشدار و لجوج

 سرد و بی حوصله ...

امشب ، شب یلداست

و تو که تنها کس منی

 دور از منی .

 

امشب من و مهدیار تنها هستیم و چشم به راه . اما برای تک تک شما دوستان عزیزم شب یلدایی قشنگ و به یادماندنی آرزو می کنم . یلدایتان به عشق . رنگ سرخ اناری ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()

این روزها ...

 

این روزها

از راه که می رسیم

به سرعت ناهار میخوریم

به زحمت می خوابیم

بیدار می شویم

شام و ناهار می پزیم

می خوریم

می خوابیم

تا فردایی از راه برسد که هیچ تفاوتی با دیروزمان ندارد

این است این روزهای من که در گذشتن ، از همدیگر سبقت می گیرند .

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()

این روزها ...

 این روزها ، برگهای زندگی من ، سبکبار می ریزند . این روزها که می گذرد ،  فقط می گذرد بی هیچ خاطره ای برای نوشتن... بی هیچ لحظه بکری برای به یاد ماندن ... چه فرقی می کند امروز چه روزی است ؟ این ماه چه ماهی ست ؟ چه فرقی می کند امروز تولد من باشد یا نباشد ؟ این روزها فقط می گذرد ...

این روزها تنها تو را دارم ، وای بر من اگر آغوش تو نبود ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()

این روزها ...

 

سرماخورده ام و مدام عطسه می زنم . غرق در صفحه مانیتور هستم وحواسم اصلا به اطرافم نیست . ناگهان سوزشی درناحیه پهلویم احساس می کنم . برمی گردم مهدیار را می بینم که  با سوزنی در دست لبخند به لب ایستاده است . فریاد می زنم چیکار می کنی ؟ با همان آرامش پاسخ می دهد : " ناراحت نشو مامان ! آمپول که ترس نداره خودت گفتی الان حالت خوب میشه !"

چند روز بعد هنگام خرید واکسن آنفولانزا تپش قلبم شروع می شود . مهدیار درمحوطه درمانگاه با بچه ها در حال بازی ست و من از تصور تزریق واکسن و اشک و آه او دلم آرام نمی گیرد . نوبت مهدیار می شود.

-         مامان میخوای آمپول بزنی ؟

-         مامان بابا میخواد آمپول بزنه ؟

-         مامان من میخوام آمپول بزنم ؟

حال دگرگونی دارم . با خونسردی روی تخت می نشیند . پرستار اشاره می کند که آستین لباسش را بالا بزنم . سعی می کنم نگاهش را منحرف کنم . واکسن تزریق می شود و مهدیار با لبخند به من می گوید :" دیدی درد نداشت واکسن که ترس نداره " نگاه من و پدرش در هم گره می خورد . دلم آرام می گیرد . به شدت هرچه تمام تر می بوسمش . باورم می شود بزرگ شده است . آقای خاص بازهم مرا متعجب می کند ! بیشتر اوقات زودتر از من با شرایط کنار می آید . مثل آغاز مهرماه و پذیرش مهدکودک جدید . پذیرش اینکه به علت دوری مهد با  سرویس به مهدکودک برود و ... این روزها احساس میکنم مرد کوچک من کم کم دارد بزرگ می شود و این منم که باید این تحول را باور کنم ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()

چند سال تنهایی ؟؟؟

 

غربت یعنی چمدان تنهایی ات را برداری ولی هیچ کدام ازچراغ هایی که در شب شهر سوسو می زنند میزبان تو نباشد .غربت یعنی گوشی تلفن را برداری ، شماره ها و چهره ها از ذهنت عبور کند اما هیچ کدام غبار تنهایی ات را نتکاند. غربت یعنی چمدانی که پرازبی کسی ست و مسافری که اغلب به تنهایی چای می نوشد ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط برگهایی از زندگی من نظرات ()